ساربان عشق
تشنگان را یابید که اب راکد است
صلح وجنگ (جبران خلیل جبران) سه سگ،زیر نور خورشید،افتاب گرفته بودند وصحبت میکردند. اولین سگ،خواب الوده وکسل گفت: ((به راستی که زندگی در این روزهای سگی لذتبخش است.درنظر بگیرید ارامشی که هنگام سفر کردن زیر دریا،روی زمین وحتی بر بلندای اسمان باماست. فکر کنید..... فقط یک لحظه فکر کنید به اسایشی که برای چشم ها،گوش ها،وبینی هایمان فراهم شده)) دومین سگ گفت: ((ما،خیلی اگاهتر وحیله گرتریم.در برابر ماه،موزون تر از پدرانمان عو عو میکنیم.وقتی خودمان را در اب میبینیم ،چهره هایمان پاکیزه تر از دیروزی هاست.)) وانگاه سومین سگ چنین گفت: ((اما انچه از ما حیله گر تر وفریبنده تر است ،ای روزهای سگی است که در ان به خیال خودمان،اسوده وراحت گذران میکنیم .)) در همین لحظه که انها به حال خود فرو رفته بودند،شگارچی سگ ظاهر شد.سگ ها متوجه شدند وجست و خیزکنان به سمت درختان پناه بردند.همانطور که میدویدند، سومین سگ گفت: ((تورا به خدا به خاطر زندگیتان بدوید...... تمدن به دنبال ماست.......)) عصای سلطنتی(جبران خلیل جبران) پادشاهی به همسرش گفت: ای زن......به راستی ،توملکه نیستی،برای همسر بودن بامن مناسب نبوده وزنی معمولی وبی نزاکتی . همسرش گفت: اقا.....توهم به نظرخودت پادشاه هستی.اما به راستی فقیری به تمام معنایی. این حرف،پادشاه را عصبانی کرد.عصایش را برداشت ودرهمین حین سرطلایی ان،به پیشانی ملکه اصابت کرد.همان لحظه،خزانه داربزرگ وارد شد وگفت: بسیار خوب سرورم.....بسیار خوب .این عصا به دست بزرگترین هنرمندان این سرزمین ساخته شده است.....افسوس که روزهایی می اید وشما فراموش میشوید،اما این عصا به عنوان شیئی زیباوشگفت اور که از نسلی به نسل دیگر سپرده میشود باقی خواهد ماند. ای سرورم ......اکنون که بر ان از خون سر مبارک ملکه نقش زده اید ،ماندگارتر،شگفت انگیزتر ودیدنی تر خواهد بود هجران دختران وپسران سرزمين من اگر ميخواهيدروزي يا روزهايي با عشق خود وداع كنيددر لحظه وداع فقط سكوت كنيد!!! سكوت كنيد وبگذاريد حديث دلهاي خسته را از زبان سكوت بخوانند. شما فقط اشك بريزيد،همان طور كه باران اشك از چشمان من فروريخت وجويباري از اب شور بر كوزه هايم جاري شود. اري فقط وفقط اشك بريزيد چون اشك تنها ابي است كه اتش دل را خاموش ميكند وفرو مينشاند اقيانوس ميخواهم با چوبهاي درخت استوار ورقي از مهتاب بسازم وباگل شعر ان را رهسپاراقيانوس ميكنم . مي خواهم شكوفه دوستي را به امواج تقديم كنم تا به سهولت اشك با طوفان دست وپنجه نرم كند. تبعيدم كن به ژرفاي دلت انجا پاييز پشت برگهايي طلايي تنها گام بر ميدارد. دستهايت مانند دانه هايي درشت باران بهاري طراوت بخش است. لطافت پوست بازوانت پيام اور سوسن هاي وحشي است. به چه ميماني؟؟؟؟؟؟؟؟ من چه ميدانم !!!!!!!! شايد به عروس عشق وشايد هم بهتر www.ednak.blogfa.com زلف بربادنده تاندهي بربادم / نازبنيادمكن تانكني بنيادم. مي مخورباهمه كس تانخورم خون جگر/ سرمكش تانكشدسربه فلك فريادم. /زلف راحلقه مكن تانكني دربندم. تره راتاب مده تاندهي بربادم /ياربيگانه مشوتانبري از خويشم غم اغيار مخور تا نكني نا شادم. رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم/ قدبرافروزكه ازسروكني آزادم. /شمع هرجمع مشوورنه بسوزي مارا يادهرقوم مكن تانروي ازيادم. /شهره شهرمشوتاننهم سردركوه شورشيرين منماتانكني فرهادم. رحم كن برمن مسكين وبه فريادم رس / تابه خاك درآصف نرسدفريادم. حافظ ازجورتوحاشاكه بگرداندروي/ من ازآن روزكه دربندتوام آزادم 14/9/88 Sarebane.blogfa عشق یعنی...! عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی سر عشق یعنی عشق یعنی در عشق یعنی س عشق یعنی عشق یعنی ز ************** عشق یعنی...
عشق یعنی عشق یعنی ه عشق یعنی دیده عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی آ ************** عشق یعنی...
عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی عشق یعنی ************** عشق یعنی... عشق یعنی عشق یعنی همچویوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من دریا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست ای عاشق دیوانه فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت: طولی نکشد تو نیز خاموش شوی دل گمراه من چه خواهد كرد با بهاري كه ميرسد از راه ؟ يا نياز ي كه رنگ ميگيرد در تن شاخه هاي خشك و سيا ه ؟ دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ با نسيمي كه مي تراود از آن بوي عشق كبوتر وحشي نفس عطر هاي سر گردان لب من از ترانه ميسوزد سينه ام عا شقا نه ميسوزد پو ستم مي شكافد از هيجان پيكرم از جوا نه ميسوزد هر زمان موج ميزنم در خو يش مي روم ميروم به جايي به دور بوته ي گر گرفته ي خورشيد سر راهم نشسته در تب نور من زشرم شكوفه لبريزم يار من كيست ، اي بهار سپيد ؟ گر نبو سد در اين بهار مرا يار من نيست اي بهار سپيد د شت بي تاب شبنم آلوده چه كسي را به خويش مي خو اند؟ سبزه ها لحظه اي خموش ، خموش آنكه يار من ا ست مي داند ! آسمان ميدود ز خويش بير ون ديگر او در جهان نمي گنجد آه ، گويي كه اينهمه "آبي " در دل آسمان نمي گنجد در بهار او ز ياد خواهد برد سردي و ظلمت زمستان را مي نهد روي گيسوانم باز تاج گلپونه هاي سوزان را اي بهار ، اي بهار افسونگر من سراپا خيال او شده ام در جنون تو رفته ام از خويش شعر و فرياد و آرزو شده ام مي خزم همچو مار تبداري بر علفهاي خيس تازه ي سرد آه با اين خروش و اين طغيان دل گمراه من چه خواهد كرد شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم تا کسی نداند من عاشق کيستم هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را
هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |



