تبليغاتX
ساربان عشق


ساربان عشق

تشنگان را یابید که اب راکد است

صلح وجنگ (جبران خلیل جبران)

 

سه سگ،زیر نور خورشید،افتاب گرفته بودند وصحبت میکردند.

اولین سگ،خواب الوده وکسل گفت:

((به راستی که زندگی در این روزهای سگی لذتبخش است.درنظر بگیرید ارامشی که هنگام سفر کردن زیر دریا،روی

زمین وحتی بر بلندای اسمان باماست. فکر کنید..... فقط یک لحظه فکر کنید به اسایشی که برای چشم ها،گوش ها،وبینی

هایمان فراهم شده))

دومین سگ گفت:

((ما،خیلی اگاهتر وحیله گرتریم.در برابر ماه،موزون تر از پدرانمان عو عو میکنیم.وقتی خودمان را در اب میبینیم

 ،چهره هایمان پاکیزه تر از دیروزی هاست.))

وانگاه سومین سگ چنین گفت:

((اما انچه از ما حیله گر تر وفریبنده تر است ،ای روزهای سگی است که در ان به خیال خودمان،اسوده وراحت گذران

میکنیم .))

در همین لحظه که انها به حال خود فرو رفته بودند،شگارچی سگ ظاهر شد.سگ ها متوجه شدند وجست و خیزکنان به

سمت درختان پناه بردند.همانطور که میدویدند، سومین سگ گفت:

((تورا به خدا به خاطر زندگیتان بدوید...... تمدن به دنبال ماست.......))

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388| ساعت 0:55| توسط مصطفی جهل تیکه | |

عصای سلطنتی(جبران خلیل جبران) 

پادشاهی به همسرش گفت:

ای زن......به راستی ،توملکه نیستی،برای همسر بودن بامن مناسب نبوده وزنی معمولی وبی نزاکتی .

همسرش گفت:

اقا.....توهم به نظرخودت پادشاه هستی.اما به راستی فقیری به تمام معنایی.

این حرف،پادشاه را عصبانی کرد.عصایش را برداشت ودرهمین حین سرطلایی ان،به پیشانی ملکه اصابت کرد.همان لحظه،خزانه داربزرگ وارد شد وگفت:

بسیار خوب سرورم.....بسیار خوب .این عصا به دست بزرگترین هنرمندان این سرزمین ساخته شده است.....افسوس که روزهایی می اید وشما فراموش میشوید،اما این عصا به عنوان شیئی زیباوشگفت اور که از نسلی به نسل دیگر سپرده میشود باقی خواهد ماند.

ای سرورم ......اکنون که بر ان از خون سر مبارک ملکه نقش زده اید ،ماندگارتر،شگفت انگیزتر ودیدنی تر خواهد بود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388| ساعت 0:28| توسط مصطفی جهل تیکه | |

 

هجران

دختران وپسران سرزمين من

 

اگر ميخواهيدروزي يا روزهايي با عشق خود وداع كنيددر لحظه وداع فقط سكوت كنيد!!!

سكوت كنيد وبگذاريد حديث دلهاي خسته را از زبان سكوت بخوانند.

شما فقط اشك بريزيد،همان طور كه باران اشك از چشمان من فروريخت وجويباري از اب شور بر كوزه هايم جاري شود.

اري فقط وفقط اشك بريزيد چون اشك تنها ابي است كه اتش دل را خاموش ميكند وفرو مينشاند

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388| ساعت 16:18| توسط مصطفی جهل تیکه | |

اقيانوس

 

ميخواهم با چوبهاي درخت استوار ورقي از مهتاب بسازم وباگل شعر ان را رهسپاراقيانوس ميكنم .

مي خواهم  شكوفه دوستي را به امواج تقديم كنم تا به سهولت اشك با طوفان دست وپنجه نرم كند.

تبعيدم كن به ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژرفاي دلت انجا پاييز پشت برگهايي طلايي تنها گام بر ميدارد.

دستهايت مانند دانه هايي درشت باران بهاري طراوت بخش است.

لطافت پوست بازوانت پيام اور سوسن هاي وحشي است.

به چه ميماني؟؟؟؟؟؟؟؟

من چه ميدانم !!!!!!!! شايد به عروس عشق وشايد هم بهتر

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388| ساعت 16:6| توسط مصطفی جهل تیکه | |

سلام دوستان اومدم که یه وب جدیدی که خودم راه انازی کردم بهتون معرفی کنم خوشحال میشم اونجا سری بزنید

www.ednak.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388| ساعت 1:17| توسط مصطفی جهل تیکه | |

زلف بربادنده تاندهي بربادم /

نازبنيادمكن تانكني بنيادم.

مي مخورباهمه كس تانخورم خون جگر/

سرمكش تانكشدسربه فلك فريادم.

/زلف راحلقه مكن تانكني دربندم.

تره راتاب مده تاندهي بربادم

/ياربيگانه مشوتانبري از خويشم

غم اغيار مخور تا نكني نا شادم.

رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم/

قدبرافروزكه ازسروكني آزادم.

/شمع هرجمع مشوورنه بسوزي مارا

يادهرقوم مكن تانروي ازيادم.

/شهره شهرمشوتاننهم سردركوه

شورشيرين منماتانكني فرهادم.

رحم كن برمن مسكين وبه فريادم رس /

تابه خاك درآصف نرسدفريادم.

حافظ ازجورتوحاشاكه بگرداندروي/

من ازآن روزكه دربندتوام آزادم

14/9/88

 

Sarebane.blogfa

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388| ساعت 0:19| توسط مصطفی جهل تیکه | |

عشق یعنی...!

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من دریا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386| ساعت 11:27| توسط مصطفی جهل تیکه | |

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست  

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386| ساعت 11:21| توسط مصطفی جهل تیکه | |

 شمع میدونی دم مرگ به پروانه چه گفت: گفت:

 ای عاشق دیوانه فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت:

طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386| ساعت 10:52| توسط مصطفی جهل تیکه | |

دل گمراه من چه خواهد كرد

با بهاري كه ميرسد از راه ؟

يا نياز ي كه  رنگ ميگيرد

در تن شاخه هاي خشك و سيا ه ؟

 

دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

با نسيمي كه مي تراود از آن

بوي عشق كبوتر وحشي

نفس عطر هاي سر گردان

 

لب من از ترانه ميسوزد

سينه ام عا شقا نه ميسوزد

پو ستم مي شكافد از هيجان

پيكرم از جوا نه ميسوزد

 

هر زمان موج ميزنم در خو يش

مي روم ميروم به جايي به دور 

بوته ي گر گرفته ي خورشيد

سر راهم نشسته در تب نور

 

من زشرم شكوفه لبريزم

يار من كيست ، اي بهار سپيد ؟

گر نبو سد در اين بهار مرا

يار من نيست اي بهار سپيد

 

د شت بي تاب شبنم آلوده

چه كسي را به خويش مي خو اند؟

 سبزه ها لحظه اي خموش ، خموش

 آنكه يار من ا ست مي داند !

 

آسمان ميدود ز خويش بير ون

 ديگر او در جهان نمي گنجد

آه ، گويي كه اينهمه "آبي "

در دل آسمان نمي گنجد

 

در بهار او ز  ياد  خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

مي نهد روي گيسوانم باز

تاج گلپونه هاي سوزان را

 

اي بهار ، اي بهار افسونگر

من سراپا خيال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خويش

شعر و فرياد و آرزو شده ام

 

مي خزم همچو مار تبداري

بر علفهاي خيس تازه ي سرد

آه با اين خروش و اين طغيان

دل گمراه من چه خواهد كرد

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386| ساعت 20:12| توسط مصطفی جهل تیکه | |

شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم

 تا کسی نداند من عاشق کيستم
هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را

 هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386| ساعت 0:52| توسط مصطفی جهل تیکه | |

وقتی که عاشقم شدی پاییز بودو خنک بود

تو آسمون آرزوت هزارتا باد بادک بود

تنگ بلوری دلت درست مث دل من

کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود

من دوست دارم ولی چه کنم که

باورررررررررررم نداری؟

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386| ساعت 20:38| توسط مصطفی جهل تیکه | |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا

خدمات وبلاگ نويسان جوان